Image and video hosting by TinyPic
   اشتباه ملا نصرالدین !   

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی طلا بود و دیگری نقره. اما ملا همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد و مردم می خندیدند. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام! 

 

 شرح حکایت بالا از دیدگاه بازاریابی استراتژیک:
ملا نصرالدین با بهره‌گیری از استراتژی ترکیبی در بازاریابی، یعنی قیمت کمتر و ترویج، کسب و کار «گدایی» خود را رونق می‌بخشد. او از یک طرف هزینه کمتری به مردم تحمیل می‌کرد و از طرف دیگر مردم را تشویق می‌کرد که به او پول دهند
.
«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»

 

شرح حکایت بالا از دیدگاه سیستمی-اجتماعی:
ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشت. او به خوبی می دانست که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانست که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن-  را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست آورده است.

«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »

 

 

 

این مطلب را از سایت دانشجویان فراگیر ورودی ٨۶ گرفته ام. دوستان ما سایت مفیدی دارند که می توانید در آدرس زیر embaut.persianblog.ir آنرا ببینید. در بخش دانلود فایلها ٢، کتاب ها و مقالات خوبی آمده است.

لینک